تبلیغات
سیندرلای چادر گزی!
سیندرلای چادر گزی!
به سلامتی از اینجا رخت سفر بستم !
اینم آدرس جدیدم ، دوست داشتیم تشریف بیارید ، قدمتون سرچشم
                                 http://sinderela.zarinblog.ir



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 تیر 1393 توسط سیندرلا بدون کفش
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده در تاریخ شنبه 21 تیر 1393 توسط سیندرلا بدون کفش
خوب دوستان عریزم به زودی نوشتن سفرنامه را اغاز میکنم با رمز جدید. اگر نیومدم به حساب بیوفایی یا بی ادبیم نزارید. یکم سرم شلوغه ! ایشالا در اولین فرصت به همه دوستان سر میزنم.

                                                 نماز و روزه هاتون تو این ماه عزیز و دوست داشتنی مقبول حضرت حق


نوشته شده در تاریخ جمعه 20 تیر 1393 توسط سیندرلا بدون کفش
سلام دوستان بسیار عزیز

ما از سفر برگشتن کردیم و بسیار جای همتون خالی بود . ایشالا قسمت همتون بشه که این سفر را برید ، تا نرفتید درک نمیکنید حرفم را ! مثل خودم که درکی نداشتم و فقط عشق این سفر را داشتم !

اینقدر میتونم بگم که دلم را جا گذاشتم و تمام راه برگشت تا فرودگاه را اشک ریختم و دلم میخواست بمونم ! ایشالا خدا دوباره به زودی زود و با همون شرایطی که ازش خواستم باز دعوتم کنه .

همتون را دوست دارم و به یاد همتون بودم.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 تیر 1393 توسط سیندرلا بدون کفش
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده در تاریخ شنبه 24 خرداد 1393 توسط سیندرلا بدون کفش
و باز هم نیمه شعبان مبارک
عروسی دیشب یک چیزی تو مایه های خوب بود به پای هم پیر شن بود

داماد دیشب بسیار بسیار جوان بود ! و البته قرتوی کمرش ماشالااااااااااااااااااااااا ! یعنی فکر کنم کل جونهای مرد خاندانشون که ریختن توی زنونه همین بودن ! ماشالاااااااااااااااااا ! ترکوندن رسما ! این مدلی را ندیده بودم ! اول خودشون پایین سن قر ریختن و عروس و داماد شاهد اجرا بودن و خانومها با دست و جیغ و کف و هورا و جناب خواننده با صدای گرمشونهمراهی میکردن ! بعد عروس و داماد شدن ، نگین انگشتری و دور عروس و داماد بیوقفه چهل و پنج مین بدون اغراق رقصیدن !که در نهایت عروس خانوم بعد از این قرطولانی دچار تشدید احساسات شدن و پریدن در بغل برادر عزیزشون و ایشون را بشدت مور د لطف قرار دادن !

تا پایان شام آقایون مشغول هنر نمایی بودند !انگاری که گردش کمر را تمام و کمال برای چنین شبی نگه داشته بودندا ! خوب چون تالار بود ، انتظار اینهمه اجازه دادن هنرنمایی و موندن آقایون اصلا نمیرفت ! تا جایی که من یادمه ، همیشه اون قسمت ورود محارم عروس را هم به زور و بیش از یکربع نبود ! حالا دیشب جزو استثنائات بود یا اینکه چون تالار تقریبا بیرون شهر میشه ، دیگه....

آهان ! تازه تا یادم نرفته بگم !

داماد بعد ازقر دونفره پیشونی عروس را بوسید ! و  اون قسمتی که تنها شاهد بودن ! بعد از یکدور قر کمر آقایون ؛ بوس  ل...ب فرمودن که یکمرتبه برقای تالار به نشان اعتراض مسئولین تالار برای سه مین رفت ( حالا هی من میگم کار بد نکنید ، زشته ! کی گوش میده ! جونید و جاهل دیگه )

آخرین عروسی مختلطی که رفتم ! چیزی نزدیک به هفده سال قبل بود ! توی خونه ! چیزی که یادمه همه زوج دور عروس و دوماد میرقصیدن ! والا این قر خیلی جدید بود تازه بعد صرف شام که ملت تازه داغ شده بودن ، ماچون مهمان بودیم و در شهری دیگر ! شب با جمعی از اقوام به دعوت صاحبخانه ، راحت رفتیم جایی که آماده کرده بودن و لالا کردیم و دیگه توی مراسمی که تا کله صبح بود ،نبودیم

از غذاش بگم خیلی خوشمزه بودا ! فقط یک مشکلی داشت! وقتی سرمیزی نشستید که جمعی غریبه سوسول و به قول معروف سانتی مانتال دوتا قاشق برنج میریزن تو بشقابشون و یکذره گوشت ! و همونم ده ساعت باهاش بازی میکنن ، دیگه روت نمیشه بخوری و رسما به خاطر شکموییت تو چشمی و غذات مثل زهر میره پایین ! والااااااااا

آهان ! تازش یادم رفت بگم ! عروس و دوماد محض نمیدونم چی چی کلاس کلی بیرون سالن تو ماشین نشسته بودن و آقایون محض اینکه حوصلشون سر نره ! داشتن براشون قر میومدن وسط خیابون ! ( خو ما رسیدیم توی خیابون ایستاده بودن با کمی فاصله از تالار و این حرکات را دیدیم و چهل و پنج مین بعد از رفتن ما به تالار عروس وداماد تشریف فرما شدن به من چه ! والا!)

--------------------------------------------------------

آها ! امروز باید میرفتم جایی ! با تاکسی تلفنی رفتم ، توی تونل تو ترافیک موندیم ، عده ای خوشحال ، دست روی بوق گذاشته بودن و عده ای خوشحال تر ! همراه با بوق ، جیغ میزدن ! فکر کرده بودن عروسی جد محترمشونه ! یعنی بساطی بودا بعد این راننده ماشین ما میخواست از بریدگی تونل بپیچه ؛ ماشینه جلویی یک سانت جلوتر نمیرفت ! درحالی که تا ماشین جلوییش فاصله نسبتا زیادی بود ! این ماشین پشت سریمونم که مثل ما بود ، نهایتا پیاده شد و وقتی دید جیغ و بوق رانندمون جواب نداده به اون راننده جلویی با آرامش گفت بره جلو ! اونم با ناز یک چندسانتی حرکت کرد که راننده ما خیلی شیک از بغلش رد میشد ، فحش هایی داد! فحشهایی بامزه ، مثل خر پیش تو پرفسوره و.... ! من هم که فقط لپم را گاز می گرفتم نخندم ! اخه فحشاش بامزه بود



نوشته شده در تاریخ جمعه 23 خرداد 1393 توسط سیندرلا بدون کفش
مراسم جشن دوتا نوگل دعوتیم امروز رفتیم تا لباس بخریم ! راستش را بگم علیرغم اینکه مجالسمون جداست ، ولی از پوشیدن لباسهایی که اندام آدم را به نمایش بزاره بدم میاد ! و معمولا لباسهایی که می پوشم ؛ زیادی پوشیدست یکی دوبار در کل اگر لباس باز پوشیده باشم ! که همونم بعدش به شکر خوردن افتادم ! چون توی بستر بیماری بد افتادم و پشت دستم را داغ کردم

داشتم میگفتم ! رفتیم توی مغازه تا لباس بپسندیم ! یعنی باور بفرمایید که 98 درصد لباسهاش به لباس خواب شبیه تر بود تا لباس مجلسی ولی در نهایت یک لباس خیلی خوشگل انتخاب کردم با یک عالمه دنباله ! مدلی که من عاشقشم ولی تا نشون مادر دادم ! شش تا چشم و ابرو بهم رفتن ! و وقتی دیدن بنده همچنان چشمم به دنبال همین مدله ، واضح و کاملا به شیوه مادربزرگ خدابیامرزم حالی من کردن که بچه راهت را بکش و برو و در مقابل اعتراض من میگن برای کسی هست که از اول تا آخر وسط سالن راه میره نه جنابعالی ! و کاملا من الان قانع شدم!

---------------------------------------------

به مناسبت نزدیک شدن به نیمه شعبان و تولد امام دوازدهم ؛ تنها امام زنده ما ! ضمن تبریک تولد بهشون و یک دست دراز جلوشون که بجای دادن کادوی تولدشون من پروپرو کادو میخوام ازشون تصمیم گرفتم یک پست جلوتر بنویسم ! یک پست از جنس خاطره !

دوست دارم دوتا ار بزرگترین روزهای زندگیم که شاید دست من باشه تو این دو روز باشه ! یعنی شب تولد ! یکی اگر بعد از 120 سال قسمت شد و من آبله مرغون از اون جنسی که دوستان قدیمی میدونن گرفتم ، همین روز باشه ! یکیشم روز مرگم ! یعنی تولد دوبارم دوست دارم تو این روز باشه !چون خیلی خاطره انگیزه ! تازه باید برام جشن بگیرن ! یعنی عاق میکنم ، اگر من تو این روز مردم و نرید به خونوادم بگید به جای مراسم مسخره عزا یک جشن حسابی برای تولد امام زمان نگیرن

پونزده ، شونزده سال پیش بود که پسرعموم توی چنین روزی داماد شد ! یعنی شب نیمه شعبان روز عروسیش بود ! قرار بود زود بریم ، ولی نشد ! یعنی چون اونزمان ماشین نداشتیم ، آقایی که باهاش قرار داشتیم دیر اومد و وسط راه ولایت پدری توی جاده پنچر هم شدیم تازهو به این ترتیب خیلی دیر رسیدیم به مراسم !چون کلی توی ترافیک شب تولد موندیم و اینقدر شربت خوردیم که هممون مستقیم توی تالار ، دنبال تالار اندیشه اول میگشتیم

پسرعموم یکبار عاشق شده بود و سالها پای عشقش نشسته بود و عشقش بخاطر مسائل ژنتیکی بهش گفته بود هرگز ! یعنی از نظر علم ژنتیکی این ازدواج باید بدون فرزند میموند وگرنه فرزندی مشکل دار پیش میومد ! بعد از عشق ناکامش با دختری از جنس طبقه مافوق بالا نامزد کرد ! خداییش رفتار ریلکس و شیطون و راحتش باعث میشد ؛ خیلی راحت باهاش حرف بزنی ! اصلا این بشر چیزی به اسم غریبه نمیشناسه ! کلا با همه فامیل راحت حرف میزنه ! ولی خوب به دلایل تفاوتهای وحشتناک فرهنگی بینشون این نامزدی هم با شکست مواجه شد ! بالاخره یک بانو پیدا شد برای این پسرعمومون و تا خراب نکرده زن عموی عزیز سریع دست این دوتا نوگل را گذاشت تو دست هم

روز عروسیشم که همه استرس داشتن غیر از خودش ! اینقدر راحت میومد سر هر میز و شوخی میکرد و میخندید که کلا همه توی ریلکسیشن این بشر مونده بودن ( درست نقطه مقابل عموی من هست ! عموی من بی نهایت تن صداش پایینه ! خیلی کم میخنده ! یعنی درواقع لبخندش معنای خندست ! و جذبش که دیگه نگو شهیدت میکنه ! پسر نقطه مقابل پدره !)آخرشم موقع شام ریلکس کتش را درآورد و شروع کرد شام خوردن ! و موقع خداحافظی که عمم با خنده بهش گفت بد نگذشت عزیزم ؛ خندید و گفت خوب هم غذاش خوشمزه بود و هم من گرسنه ! یعنی در این حد ریلکس)

شاید بتونم بگم جزو معدود مراسمهایی بود که بمن خیلی خوش گذشت ! شاید بخاطر این بود که کسی پشت چشم نازک نمیکرد ! و به نوعی صمیمیت رفتاری داماد روی همه اثر گذاشته بود و آخر شب هم که سر ااینکه خونه کی بریم دعوا بوددر نهایت پسر عمم موفق شد با این حرف که من نذری هرسالم را باید بدم و ما باید بریم خونه اونها ما را بردن و فرداشم که حسابی  خوش گذشت و شبشم خونه عمو که همه دورهم بودیم و پدر و عمو را کرده بودیم توی اطاق و دور همی خانومانه و متلکها که باعث خنده بود ( چون خونه داماد ولایت پدری نبود و با عروس همون شب رفته بودن شهر محل اقامت داماد ، برای همین عروسی عملا نبود و یک دور هم نشینی دوستانه بود خونه عموجان !)

هنوزم که هنوزه اون عروسی بعد از اینهمه سال بخاطر لذتش یادمه ! ولی پسرعموم دیگه اون مرد اون سالها نیست ! به دنیای میان سالی وارد شده ! آخرین خبری که ازش دارم ، افسردگی هست که گرفته و خوب من براش ناراحتم !چون فقط یک پسرعمو دارم توی همه دنیا ! دیگه هیچ کدوم از عروسی ها و مراسم های فامیل نمیاد ! نمیدونم چرا باید مردی به اون شادی ؛ امروز تبدیل به این آدم  شده باشه ! ولی براش آرزو دارم که باز تبدیل بشه به همون آدم شر و شیطون که اولین باری که من را دید ، علیرغم اینکه تفاوت سنی بین ما خیلی زیاده ! و دوری بیش از اندازه ما و تربیتهای ما ! توی محیطی که اون بزرگ شده با من ! رفتارش درعین احترام ، مثل یک برادر بزرگتر شیطون بود که سربسر خواهرکوچکترش میزاره و نصف شیرینی های توی ظرف شیرینی که دست من بود را هی با بااجازه و اشکالی که نداره و خنده میخورد و آخراش صدای من را درآورد ! امیدوارم زنده و سلامت سایش بالای سر فرزندانش و همسرش باشه


این خاطره را داشته باشید تا من برم مراسم عروسی و بیام و برای شما گزارش کار بنویسم که این دوماد چطوری بود



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سیندرلا بدون کفش
امروز خروسهای عشقمو از دست دادم ! بیایید بهم تسلیت بگید. ظهر سالاد کاهو درست میکردم و اشکم درمیومد که خروسکهام عاشق کاهو بودن !گوجه ها را که دیگه نگو ! اشک میریختم ! آخه شکموهام عاشق گوجه بودن ! ولی خیار دوست نداشتن !

اینقدر عزیز کرده بودن که برنج را قبل از آب و روغن ریختن روش براشون بزارم کنار ! یعنی از شکم بقیه میزدم تا به شکم بچه هام برسم یعنی رسما به قول مامانم که میگن تو روحت اگر دیگه بری حیوون بخری بیاری یکی نی بگه جنبه نداری خوب بکن ! خداییشم تقصیر خود خرشون بود از 24 ساعت ، 23 ساع صداشون بالا سرشون بود ! به قولی زبان سرخ سر سفیدشون را به باد داد

آخرین فیلمهای خداحافظی را ازشون گرفتم

ای دوستان بگریید چو ن ابردر بهاران...........



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 خرداد 1393 توسط سیندرلا بدون کفش
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده در تاریخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سیندرلا بدون کفش
بچه ها نمیتونم روی نوشته هام تغییری بدم !چندوقتیه قاطی کرده اذیتم میکنه ! احیانا از اینجا برم پرشین بلاگی جایی ! جایی رفتم همینجا آدرس را میزارم ! ببین این میهن بلاگ چقدر منو اذیت کرد


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 خرداد 1393 توسط سیندرلا بدون کفش
(تعداد کل صفحات:14)      1   2   3   4   5   6   7   ...