تبلیغات
سیندرلای چادر گزی! - یک روز چند اپیزودی!
سیندرلای چادر گزی!
اپیزود اول :

ساعت یکربع به شش صبحه و فریادهاست که سیندلا پاشوووووووو و ما چشمان مبارک را باز می کنیم که چه خبره ! والا !

اپیزود دوم !
ساعت یکربع به هفت و باز فریاد که ما تو کوچه ایم دوییدی ها ! و این فریادها همچنان ادامه داشت و باعث شد سیندرلا غیر از گوشی اش ، کیفش را یادش برودT ببرد.

اپیزود سوم!
بجای مادر قراره توی یک اداره بایستم و کاری را انجام بدم ! اینجا ساعت هفت و نیمه ! اکثر کارمندا اومدن و البته جلوی بخاری وسط سالن ایستادن و بعضا هم توصف واکس زدن کفشاشونن کارمند مورد نیاز ما نیز بعد از زدن انگشت بیرون از اداره غیب شد !

اپیزود چهارم !
ای خدااااااااااااااااااااااااااااا ساعت ده دقیقه به هشته و عنصر مذکور هنوز نیومده !

اپیزود پنجم !
بالاخره یک تکونی بخودشون دادن و تشریف اوردن تا یک تکه ورق پاره ناقابل را بدن ! همزمان با ایشون ؛ رییس که کمترین شباهتی به روسا نداره میاد و هنوز کارمنداش اون وسط سالن هستن و دارن گرم میشن و حتی سلامم نمیکنن به جناب رییس!

ایزود ششم!
خوب رییس هم امضا کردن و ما بدنبال کارمند جدیدی هستیم که هیچ کسی نمیشناستش ! و اصلا منکر وجودش هستن!

اپیزود هفتم !
شده ساعت هشت و ربع و بالاخره یکی پیدا شد بشناسه ! و در مقابل اعتراض ما میگه ؛ خانوم ، مردم تا ساعت دوازده می خوابن ؛ خوابت نیومده اومدی اینجا اون خوابش میاد ! حالا تا دوازده راهه و ما بودیم که داشتیم با گوشیمان ؛ جورچین بازی می کردیم و مادرجان ما را دعوا می کردن که جلوی مردم زشت است!

اپیزود هشتم !
یک عدد کارمند با صورت نشسته ساعت هشت و نیم پیدا شد که از قضا همکارش چون تصور میکرد ما خواستگارشیم اسم کوچکش را گفت ! آقایی با موهای بع بعی و صورتی نشسته هی هم از این سمت به اون سمت میرفت و در نهایت مادر ما را به او سپردند و رفتند و ما هم بدنبالش طبقات را زیر و رو می کردیم و در نهایت ما را به همکارش سپرد ؛ که دست برقضا ایشان هم رفته بودن حیاط هولولو کنن (نبودش نزدیک به چهل و پنج دقیقه ، بمن چه ! منم این تصور را براش کردم) و چون دید همکار مذکور نیستن و رفتن هولولو ، خودش باز دست بکار شد و باز بخشی دیگر را راه انداخت و بعد ما را به قسمت پول دادن فرستاد که شکر خدا ما نه پول داشتیم و نه کارتهرچی گفتیم اینترنتی پرداخت نماییم ؛ گفتن هی دخترک مگر خبر نداری اینجا عصر حجر است ، اینترنت چی چیه؟ هااااااااااا

اپیزود نهم !
ما داریم سر قیمت با راننده بحث میکنیم تا ما را دربست ببرد ؛ پول بیاوریم و از آنطرف اهم اخبار را بمادرجان میرسانیم و در نهایت به توافق دوطرفه رسیده می نشینیم درون تاکسی و خیلی شیک کوچه را اشتباه میرویم و از شدت خجاالت در همان اشتباه پیاده می شویم و باقی راه را پیاده گز می نماییم

اپیزود دهم!

پول برداشته باز تاکسی دربست و اینبار شیطنتمان گل می کند و در مقابل پیامک عزیز دل ؛ مربای به مان ؛ نیلوی عزیزمان که پیام میدهد خوبی؟ از انجا که در تاکسی هستیم با فراغ بال میزنیم. شما؟ سیندرلا در بیمارستان است و چنین می شود که مرباجانمان از هنر می افتند و دلشان شور میزند و ما می خواستیم تازه پاسخ تلفنشان را ندهیم ولی دلمان سوخت دادیم و در تاکسی غش نموده بودیم از هرهر و کرکر خنده

اپیزود یازدهم !
صدای ما را درحالی می شنوید که دیگر نایی نداریم از بس رفتیم بالا و اومدیم پایین و می شود گفت الان سهمیه شهدا به خانواده مان تعلق می گیرد ؛ چون جانباز نود درصدیم خوب تمام شد.



نه اشتباه نکنید داستان تمام نشد ! در راه بازگشت باز زنگ میزنیم مادرجان تمام شد که به ماموریت بعدی یعنی بانک ارسال می شویم و در آنجا باز به مربای به مان زنگ میزنیم و جلوی پانصد تا چشم ، هرهرو کرکر میکنیم و باز بعد از بانک برای پرداخت باقی اقساط ؛ راهی بانک بعدی شده و در نهایت ساعت دوازده به خانه برگشته و به پخت غذا مشغول می شویم(ظرفامونم شستیم !)



پایان ماجرا و نتیجه اخلاقی !

هیچ کسی در برابر اینهمه جان فشانی ها ؛ نه پولی بما داد و نه تشکری کرد ! فقط در پاسخ شنیدیم که خوب تو همش یکروز کار زندگی را انجام دادی و چقدر غر میزنی؟ میگم من شماره حساب دارم و با کمال میل از تشکر پولی دوستان استقبال میکنم



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 بهمن 1392 توسط سیندرلا بدون کفش