تبلیغات
سیندرلای چادر گزی! - امروز نوشت!
سیندرلای چادر گزی!
آقا ما امروز یک خبطی کردیم و مانتویی که دوسال پیش به قیمت گزافی خریدیم ! و البت فروشنده خیالمان را از این بابت که اگر مراقب باشیم هفت هشت سالی برایمان کار میکند و خریده بودیم و چون نسبتا گرم بود در کمد باقی مونده بود ؛ را امروز برتن کردیم! در کمال پررویی هم رفتیم کیف هم رنگش را از کمدخواهر دزدیدن کردیم و دست گرفته و شادان از تیپی که زدیم رفتیم !
هرکی بما رسید یک متلکی حواله مان کرد ! امروز خبریه؟ با کسی قرار مدار داری؟ پنج شنبستا !؟ این پارچش را میگن پارچه عاشقی ؛ نکنه عاشقی برای اون اینطوری تیپ زدی!!!!!!!!!!!!!
و در نهایت یک پارج آب یخ را نفر آخری ریخت که گفت من نمیدونم چرا امروز همش به زبونم میاد به تو بگم عروس خانوم! و ما هم در کمال پررویی گفتیم ؛ ایشالا شما بگید منم عروس میشم (خواستگار پولدار و خوب و ولخرج سراغ ندارین ؛ فقط پایه سفر هم باشه ها)
 و یک پیامک داشتم از کسی که دعوتم کرده بود خونشون !
 (فکر بد نکنید ! من تابستون با یک گروه خاصی کار کردم که عاشق من شدن و من با اینها داستانی داشتم ارتباط باهاشون برای من مستلزم رعایت یکسری قوانین میشه ! مثلا بدون هماهنگی با رییسم امکان دیدار ندارم !و اونها هم که مصر چرا اینطوری؟ ما دوست داریم با تو رفت و آمد داشته باشیم !)  امروزم دعوتم کردن که رییس امروز فرمودن شماره من را بده و با هماهنگی من میتونی دعوتشون کنی (چون من گفتم خونه کسی نمیرم !)  خلاصه من براشون پیام دادم ؛ حالا هنوز نمیدونم چی میشه ! دلم براشون خیلی تنگ شده و البته بیان دیدنم میخوام براشون یک هدیه مناسب بگیرم .ولی هنوز نمیدونم تونستم تو پیامکم منظورم را درست بگم یا نه ! شاید تا عصری بهشون زنگ بزنم !
اینا را که  گفتم میخواستم بگم ! داشتم با معاون رییس مشورت میکردم که هرکسی رد شد ؛ یک متلکی انداخت که اینبار میری شمال؟ با داماد میری؟ خداییش جنوب با کسی رفتی؟ رفتین خونشون را ببینید؟ و آخر سر منم برای اینکه خیال همشون را راحت کنم ، گفتم شما دعا کنید اینی که میگید بیاد ؛ من بخاطر شما باهاش میرم شمال ، برای شما هم کیک میارم که همه خندیدن و رضایت دادن این بحث را خاتمه بدن



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 اسفند 1392 توسط سیندرلا بدون کفش