تبلیغات
سیندرلای چادر گزی! - اتفاقات روزمره!
سیندرلای چادر گزی!
مامانم و خانواده مادری تصمیم گرفتن تا وسایل خونه پدر بزرگ را ببخشن به یک فقیر ! در همین راستا اینجانب مسئول شست و شوی بخش قاشق ؛ چنگال و لیوان و...بودم! خوب نمیتونم بگم از دیدن یکسری لیوانهای پرخاطره هی نگفتم واییییییی من اینا میخوام ! واییییییییی این استکانا چه نازن و....خلاصه خودم را کشتم و نقشه کشیدم و مثل همیشه تو شستن تلفات دادمولی خوب براخودم نقشه ها داشتم !
اماااااااااااااااا مامان که اومدن ، گفتن رو هیچکدوم حساب باز نکن ! همش باید بره بیرون و اینچنین نقشه های من با شکست روبرو شد و همش راهی بیرون شد !حتی حتی خودم را کشتم تا آیینه ازدواج مادربزرگم که یک آیینه چوبی بزرگ بود و حدود یک و نیم فقط قاب چوبیش بود را بدست بیارم ! کسی اصلا بهم ندادش من الان شکست عتیقه ای خوردم ؛ یکی برا من عتیقه بخره

----------------------
پدرم یکسری وسیله از مادرشون بهشون ارث رسیده بود ! یکیش یک کاسه سبز بود که من ازش خوشم نمیومد و یادمه همیشه از معرض دید دورش می کردمتا اینکه چند وقت پیشا گذرمون خورد به یک مغازه عتیقه فروشی وسط یک پاساژ ! بماند که با چه التماسی مادر را راضی کردم تا ببینیم ! شکل همون کاسه را داشت و دنبال جفتش میگشت ! حدودی بهم گفت هفتصد تا هشتصد میخره و نهصد هم بهم میفروشه ! و چنین بود که این کاسه ارزشمند شد


----------------------------
جوجه هام را خیلی دوست دارم و امروز بردمشون گردش علمی توی باغچه خونه بعد دقیقا به قول خواهرم عین ندید بدیدها ؛ از اینطرف باغچه مثل جت به اون سمت باغچه حمله میکردن ! اصا یکوضعی آبروی آدم را میبردن اگر گربه دله میزاشت ؛ بچه هام را بیشتر میبردم گردش علمی ! ولی حس بیشتر از یکربع نشستن توی حیاط و زل زدن به این سه تا شیطون را که کاشف شده ،یعنی همه میگن جوجه خروسن و مرغ نیستن ، نیستش (خوب من دلم میخواست مرغ باشن ! حالا باید اسم پسرونه بزارم روشون)



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 اسفند 1392 توسط سیندرلا بدون کفش