تبلیغات
سیندرلای چادر گزی! - یک مشت حرف ! ( آپ اختصاصی )
سیندرلای چادر گزی!
ظهر خسته و مرده داشتم برمیگشتم خونه ! با ابروهایی پاچه بزی و صورتی که یک کرم وقت نکرده بودم بزنم ! کلافه از گرما ! اینقدر که دلم میخواست تمام مانتو ، چادر و مقنعه را همون وسط خیابون بکنم ! با این اوصاف کنار خیابون دوتا دختر بهم نزدیک شدن و خیلی گرم سلام و احوال پرسی کردن و من تو مغز خستم دنبال یک آشنایی می گشتم خلاصه از من آدرس یکجایی را می خواستن که از دوراه راه داشت ! راه اول را هرچی به مغزم فشار اوردم دیدم یادم نمیاد دارم چرت میگم ! آدرس راحت تر یا به عبارتی از سرباز کنی را بهشون دادم

نکته جالبش که باعث شد خودمو توصیف کنم این بود ! که با اون قیافه توصیفی من ! برگشته بعد آدرس میگه خانوم شما تو اون خیابون آدرس آرایشگاه سراغ دارین؟ میدونین کجای اون خیابونه؟منو میگی نیشم تا پنجاه تا خیابون اونطرف تر از هر طرف کش اومد ! و نزدیک بود بگم دخترم یک نگاه به چهره داغون من بکن ، ببین تو رنگ آرایشگاه توش می بینی که از این سوالا میکنی گفتم شرمندتونم خانوم و اونام ابرویی بالا انداختن و رفتن


-------------------------------------------

چند روز پیشا ؛ عصری جایی بودم و برای برگشت تاکسی گرفتم ! راننده از این داش مشتی ها بود ! جالب بود با اینکه من تنها مسافر خانومش بودم که صندلی عقب نشسته بودم ، مرام گذاشت و هیچ مردی را سوار نکرد تا من اذیت نشم و فقط مسافر خانوم می خواست بزنه  ، آیییییییییییی حال داد ، آیییییییییییی حال داد . تو دلم گفتم الهی خیر ببینی مادر

چند سال پیشا ، یکبار توی تاکسی بودم که باز تنها مسافر خانوم که عقب نشسته بود من بودم ! یک آقایی با تیپ موجه با یک کیف نسبتا بزرگ نشست ! تا نشست کیفش را گذاشت بین ما ! منم اعتماد کردم آدمه و البته مطابق عادتم به در چسبیدم !چشمتون روز بد نبینه ! هرچی تاکسی که مسیر طولانی را هم قرار بود من باهاش برم میرفت ، این میومد مثل یابو یک قدم جلوتر ! اینقدر اومد که رسما کیف را برداشت و منم که تا اون لحظه مثل بز و البته با ترس ، مثلا نگاه نمیکردم و صدالبته همه حواسم به یارو بود ! با دیدن این صحنه یک فریاد کشیدم وسط خیابون آقا نگه دار پیاده میشم ! راننده که وحشت کرد ! ولی زود زد کنار ! حالا نصف مسیرم مونده بودا ! ولی چیزای دیگه واجب تر بود ! به مرتیکه میگم برو پایین میخوام پیاده شم ، همینطور منو نگاه میکنه ! آخرش باز فریاد زدم مگه نمیگم پیاده شو ! که راننده هم عصبانی شد و برگشت گفت بهت میگه پیاده شو ! و بدین ترتیب پیاده شدم و باقی مسیر را پیاده رفتم تا مغزم باد بخوره و حالم بهتر شه ! والا ! از همونجا فهمیدم ظاهر آدمها ملاک درستی برای قضاوت نیست !

--------------------------------------------------------------------

غروبی رفتیم یک پارک تازه تاسیس که خیلی براش تبلیغ کردن ! جای با صفایی بود ، البته برای عصر و شب مناسب بود ! ولی من که فلاسک و همه خوراکی ها را خونه جا گذاشته بودم و خودمم غرغرو تر از همه که چرا نیاوردین تو صف اول بودم بعد چون وسطش مثل ایل گلی تبریز یک دریاچه بزرگ زدن و قایق رانی داره  ، هی من مسخره بازی دراوردم و گفتم دریای شهرمون آرومه ، هنوز طیفونی نشده هی همه چپ چپ نگام کردن ! خواستم بهتون سوز دریامون را بیاما ؛ دقت کنید


----------------------------------------

این آپ اختصاصی بود ؛ برای یک رفیق با مرام و یک خواننده قدیمی که ازم پرسید چرا وبلاگ را آپ نکردم !



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 توسط سیندرلا بدون کفش