تبلیغات
سیندرلای چادر گزی! - خوبم........
سیندرلای چادر گزی!
وقتهایی که گیج میزنم!


میخواستم مرغ درست کنم ! به شیوه مامان باید همه ادویه ها و رب را با یکم اب مخلوط میکردم و میریختم روی مرغ ! ولی من هرکاری کردم یادم نیومد رب را باید بریزم و یکساعت بعد از پخت تازه یادم اومد

محض خر کلاس کاری ، تلفن های کاری را بسی دیر جواب میدهم ! یکبار که جایی بودم و بعد 5تا تماس !  زنگ زده بودن بمامانم شاکی که چرا جواب نمیده؟ و مامان بمن زنگ زدن و خوب منم که شرایط نداشتم ! بعدش زنگ زدن و میگن اره اینطوری شده ! زنگ زدم که طرف داشت منو میزد از پشت تلفن که چرا تلم را جواب ندادم ! دیگه بکارهای من عادت کردن ! اماااااااااااا امروز با دوست عزیزم ؛ مادرشوهر اسبقم ، نیلو جانم حرف میزدم و تا قطع کردم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره! بدون نگاه بشماره جواب دادم ! اینقدر یارو ذوق کرده بود که بیست و پنج بار حال منو میپرسه ! نزدیک بود بگم بسه بابا ! خوبم دیگه


خیلی چیزها یادم میره ؛ خیلی چیزها را قاطی میکنم ! مثلا دو روز پیش یک بنده خدایی یک ورق داد دستم تا یک چیزی براش بنویسم ! اینقدر به مغزم فشار اوردم تا یادم بیاد ، آخرش یادم نیومد و یک چرتی نوشتم ! اون بیچاره هم فهمید من نمیتونم ؛ تشکری کرد و رفت !


همین خوبم ولی............



نوشته شده در تاریخ شنبه 6 اردیبهشت 1393 توسط سیندرلا بدون کفش