تبلیغات
سیندرلای چادر گزی! - کمی حرف !
سیندرلای چادر گزی!
شرمنده که هنوز کامنتهای پرمهرتون را تایید نکردم!
راستش را بگم ، به علت نامعلومی اینروزها بسیار تنبلم! خیلی از پستها را اینروزها توی ذهنم نوشتم تا یادم بمونه و برای دوستانم بعدا بیام و بنویسم ! ولی الان هیچیش یادم نیس!

چند روز پیش وقتی داشتم از سرکار برمیگشتم ؛ یاد یکی از دوستان افتادم و کل کل هایی که  پشت تلفن باهاش کردم و خندیدیم و اون بنده خدا توی خیابون بود و نگران قوم شوهر که با این وضع خنده ببینن و باعث و بانی اینکه من تا دو روز بعدشم به یاد مکالممون نیشم تا بناگوش باز میشد آبرومون را بردا
-------------------------------------------------------
نشسته بودم توی تاکسی و با عمق وجودم دعا میکردم هیچ آقایی سوار نشه تا من اذیت بشم حالا از شانس گند من بیست قدم پایین تر یکی سوار شد ! منم از رو نرفتم همچنان مشغول دعا که مسافر بعدی خانوم باشه، آقا ما داشتیم دعا میکردیما ! ولی یک مسافر مرد بازم سوار شد منم رو به خدا تو ماشین گفتم ! خدای من ، من گفتم زن ! چرا جنسیت ها را قاطی میکنیحالا خندمم گرفته بود جمع نمیشد کردش که

--------------------------------

قراره از طرف محل کار ببرن مشهد ! وی خوب مامی جان بما اجازه ندادن

------------------------------------------------
من همیشه عاشق خوندن کتاب بودم ! این وسط رمانها و کتابهای تاریخی را بیشتر از همه دوست داشتم ! پدرم دوستی داشتن با یک کتابخونه بی نهایت غنی ! زیرزمین خونش را کرده بود کتابخونه شخصی و بخشی از درآمدش را صرف خرید کتاب و نگهداری از کتابخونه بی نظیرش توی خونش می کرد ! همه مدل کتابی هم داشت و چون از علاقه پدر به کتاب خبر داشت و میدونست کسی به امانت داری پدر نیست ؛ در کتابخونش همیشه به روی پدر باز بود و پدر هفته ای یکبار مهمان کتابخونش بودن و ساعتی با هم گفتگو میکردن و بعد پدر با دوتا کتاب میومدن خونه ! یکیش همیشه سهم من بود !

التماس کردن به پدر برای رفتن به اونجا بی فایده بود ! من سهم خودم را که میخوندم هیجی ! همیشه یک ناخنکی به کتاب پدر میزدم و وقتی خونه نبودن ؛ دور از چشم بقیه کتاب را میخوندم و هض میبردم ! یعنی کرم کتاب بمعنای واقعی بودم ! پدر همیشه از دستم شاکی بودن که میخونی چرا علامت من را جابجا میکنی و پاسخ من یک نیش باز بود ! یکی دوسالی من بهره خوبی بردم از اون گنجینه تا اینکه دست اجل ، دست گذاشت روی دوش دوست پدر و از دنیا رفت ! با فوتش ، فرزندانش تمام اون گنجینه را فروختن و حیف و صد حیف شد

از اونجایی که مادر همیشه با خرید زمان مخالف بودن ؛ وقتی نمایشگاهی توی مدرسه برپا می شد ؛ میرفتم و می ایستادم و تمام ساعات بیکاریم را کتاب میخوندم و لذت میبردم ! اینقدر اینکارم عادی شده بود که کسی اعتراضی نداشت!

سالها از اون اتفاق می گذره ! گاهی دلم میخواد رمانی بخرم ! ولی وقتی به حجم کتابهای رشته تحصیلیم میکنم که نخوندم و بعضا اینقدر گرونن که قادر به خرید هم نیستم ، پشیمون میشم و اصلا سمت خریدش نمیرم ! اهل کتابخونه رفتن هم نیستم !چون زود حوصلم بین آدمهایی که درس میخونن و من رمان میخونم سرمیره

ولی از اونجایی که خدا با تنبلهاست ؛ مدتی است چشممان از کاسه دراومده از بس دانلود کردیم و با گوشی خوندیم خواستیم به شما بگوییم اندکی اون گوشکوبهای خود را ارتقا داده و همچون ما کتاب با گوشی بخونید و حض ببرید که لذتیست بی نهایت

-----------------------------------------------------------------

تازگی ها پرحرف شدم ! عایا این نشانه چیز خاصی است؟ درصورت کشف بیماری من را نیز مطلع کنید!



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 توسط سیندرلا بدون کفش