تبلیغات
سیندرلای چادر گزی! - قاطی نوشت!
سیندرلای چادر گزی!
این پست خیلی قاطیه ! چون برای نوشتن یک پست درست باید آرامش ذهنی داشته باشی که خدا را شکر بمدد یک نفر من ندارم!

دیروز یک مراسمی بود که خالم ، مامانم را با خودش برد !مراسمش به این صورته که توی یک محله خاصی شامی درست میکنن! مردم از همه کشور میان برای اینکار البته ما نمیدونستیم داستانش چیه ! تا امروز که دوست مادر گفت!
یک آقایی بوده دختر بچه ای یک سال و نیمه داشته که کور مادر زاد بوده ؛ خیلی ناراحت دخترش بوده یکروزی می بینه دخترش کنار کوچه با دوستاش بازی میکنه و داره شامی الکی درست میکنه ! همونجا میگه یا حضرت رقیه اگر کاری کنی که دخترم چشمهاش را بدست بیاره و بینا بشه تا هروقت زندم با دخترم اینکار را انجام میدم . و دخترش شفا میگیره و این مدت تا زنده بوده اینکار را میکرده . حالا سالهاست که هر دردمندی میاد و نذر میکنه و با گرفتن حاجتش اینکار را انجام میده ! من نرفتم ولی ظاهرا امسال برخلاف هرسال مراسمشون خیلی بی حال بوده ! در هر صورت چون مراسم جالبی بود گفتم برای شما هم بگم!


نزدیک دوازده سال از مرگ پدر بزرگ میگذره و همه بخاطر مادر سر وسایل پدر و مادربزرگ نمیرفتن تا بفروشن و پولش را براشون خیرات کنند یا ببخشن . در هرصورت بعد از اینهمه سال سر یکسری مسائل مثل در حال خراب شدن خونه پدر بزرگ ، باعث شد مادر راضی بشن و برن سر زندگیشون تا یک فکری بکنند . خونشون ؛ مغازشون و...خونه توی بهترین نقطه مرکزیه شهره ، یعنی هرکسی بخره برد بزرگی کرده ! دایی بزرگم اصرار به فروش داره و بقیه اصرار به حفظ خونشون!
مادر میگفتن خیلی از چیزها را موش خورده مثل ترمه های مادربزرگ و سجاده و....
مادر ظاهرا خیلی گریه میکنن و حاالشون بد میشه ! من که دل رفتن ندارم .پس نرفتم . هنوز سر اینکه وسایل باقی مونده را چیکار کنند به توافق نرسیدن و هر کسی به عهده اون یکی میذاره ! تو فامیل مادری و پدری من همیشه همه سر ارثیه همینطور برخورد میکنند ! مثلا زمینی از مادربزرگ پدرم باقی مونده که حالا با احتساب فوت تقریبا همه فرزندان نزدیک به 200 نفر از این زمین ارث میبرن ! ما حساب کردیم یک چیزی نزدیک به دومیلیون به خانواده ما میرسه ! البته اگر همسایشون که توی زمین بی صاحب داره پیشروی میکنه چیزی از زمین باقی بزاره ! تازه اضافه کنید این 200 نفر هرکدوم توی یک شهری زندگی میکنن ! و راضی هم نمیشن ببخشند تا تبدیل به مسجد بشه خیری برای همه! و حالا از ترس این اتفاق ( بعد از 200 سال ) مادر و خانوادشون رفتن سر ارثیشون ! البته الان 5 هفتست که جمع شدنشون هیچ اثری نداشته و من خستم از این رفتن مادر و افسرده برگشتنشون! اصلا نمیشه آدمها قبل از فوتشون خودشون فکری برای ارثشون بکنند !

و یک نصیحت !
تا خودتون برای خودتون ارزش قائل نباشین ؛ کسی برای شما ارزش قائل نیست!

امروز اخمهام از هم باز نمیشد ! بهترین بهانه اینوقتها اینه سرما خوردم و از جمع فاصله بگیری!

خوب من از همین تریبون اعلام میکنم انشالله و با حول و قوه الهی و گوش شیطون کر سه شنبه عازم سفر دلی خودم میشم بسمت امام رضا و میرم تا دلم را گره بزنم به ضریحش و آروم برگردم ! میرم تا حال خرابم را اصلاحیه بدم و بیام ! اماااااااااااااااااااااا نه باالهام مهربان عزیزم قرار ملاقات وبلاگی میزارم و نه با مریم جان عزیز ! بدلیل اینکه اصلا و ابدا در دنیای مجازی حالی از ما نپرسیدن و پیداشونم نشد ! در نتیجه ما نیز در دیارشان مهمان وجود نازنینشان نمیشویم ! و زیارت وجود پر برکتمان را همچون حسرتی بر دلشان میگذاریم
 


و در نهایت برخود واجب می دانیم از نیلوی بسیار عزیز و دوست داشتنیمان تشکری ویژه کنیم که وجود نازنینش در این شبها ارام بخش ، وجود پر از تلاطم ما بود اگر نبود تا با مهربانی غرغرهای من را بشنود و اشک از چهره رنجدیده مان بزداید ؛ ما الان سر بر بیابان گذاشته بودیم ! یا این یکی وبلاگ را نیز در جهت پایان دادن به غم ها پوکونده بودیم و هزار کار نکرده و حرف نگفته دیگر! نیلوی عزیزم تنها میتوانم برایت از خدا آن را بخواهم که خودش می داند



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 دی 1392 توسط سیندرلا بدون کفش