تبلیغات
سیندرلای چادر گزی! - نمیدونم!
سیندرلای چادر گزی!
از اولین روزی که شروع کردم بنوشتن ! یک هدف داشتم. نوشتن بهم آرامش بده ! البته من آب هم میخوردم ، میدوییدم مینوشتم آب خوردم ! با آدمهای زیادی از اینراه آشنا شدم ؛ غصه ها و روایتهای مختلفی از زندگی که کمکم کرد بزرگ بشم و دنیای دیدم وسیع تر بشه ، هنوزم این دنیا کار داره ! مطمئنا دنیای من مدینه فاضله نیست و کم و کاستی های خودش را داره !
یادمه اویل وبلاگ نویسی یک بنده خدایی بهم گفت کلاس داشته باش و دییر به دیر پست بزار تا کسایی باشن مشتاق خوندنت ! نمیتونم نگم از اینکه می بینم دیگران برای نوشته هام اهمیت قائل میشن و نظر میزارن چقدر خوشحال میشم. و حتی گاهی استفاده میکنم از برخی نظرات دوستانه ! ولی این را کلاس نمیدونم که دیر به دیر بنویسم !
من نیاز دارم تا خیلی احساس های روحیم را اینجا بنویسم ! کاری که از ترس قضاوت شدن و از ترس اینکه بدوستانم بربخوره و یا باعث رنجششون بشه ؛از ترس اینکه کسی نگران من بشه ، نمی نویسم ! ولی دلم  ، حتی نمیدونم دلم چی می خواد ! گاهی فکر میکنم خدا هم منو فراموش کرده ! البته اگرم کرده باشه مقصر منم که هیچوقت بنده خوبی نبودم ! حتی سعی نکردم اونطور که شایستش هست بندگی کنم ! من همیشه دل خوش بودم به اینکه وقتی ؛ بین همه دردهام اون میشه گوش شنوام ؛ پس ما با هم رفیقیم ! نمیدونم سنگینی غروب جمعه و یک خبر از صبح روحم را گرفته ! نمیدونم.......



نوشته شده در تاریخ جمعه 27 دی 1392 توسط سیندرلا بدون کفش